ميرزا حسن حسينى فسايى
875
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
تخم گذاشته ، جوجه كند و مجراى بول و غايطش يكى باشد پس بايد آن را كليه و مثانه كه دو عضو براى تميز بول است ، نباشد و مانند آهو و بز و پازن و ميش و قوچ كوهى و خرگوش و شير و پلنگ و يوز و كفتار و گرگ و سياه گوش و شغال و خرس و روباه و گربه دشتى و خانگى و سگ و خوك و راسو كه آن را موش خرما گويند و سمور و خارپشت كوچك و بزرگ كه به جاى موى بر بدن آن خارها رسته كه در وقت هجوم دشمن خود را جمع كرده ، چون بوته خارى شده ، خارهاى خود را در پوز و روى آن دشمن زند و گاهى خارى را از خود جدا نموده ، بر بدن دشمن فرو كند و كوچك آن به اندازه گربه بود و بزرگ آن از سگ بزرگتر است و خارهاى آن تا به اندازهء نيم ذرع شاه مانند تيرى كه بر سر آن پيكانى آهنين سخت و تيز و قبضه اول آن تيرها سياه و براق و دويمى آنها سفيد تا به آخر رسد و خارپشت بزرگ را در فارس « چوله » و در جاى ديگر « سيخول » گويند و از جانورانى كه هميشه و همهجا باشند سنگ پشت است كه آن را لاكپشت نيز گويند و انواع سوسمار « 1 » و چلپاسه و بزمچهء بزرگ و كوچك كه پوستى خشن از سبزى و زردى و سرخى و سياهى ، آميخته است دارد و گاهى بزمچه به بزرگى بزغاله ديده شده است و افعى و مارهاى بزرگ و كوچك از شبرى تا ده ذراع كه از چهار ذرع شاه بيشتر است . وقتى به مصاحبت نواب اشرف و الا احتشام الدوله سلطان اويس ميرزا يعنى معتمد الدوله ابن معتمد الدوله حاجى فرهاد ميرزا دام اقباله از صحراى جخونه كه در دامنهء شمالى كوه نور كوه گيلويه است عبور مىنمودم كه افعى بزرگى از راه مىگذشت و يكى از همراهان به گلوله تفنگ كمر او را شكست و اين بنده از اسب پياده گشته ، چوبى را در دهان او فرو بردم چون دهان را باز نمود معلوم شد كه كيسهاى پر از زهر سبز رنگى به سقف دهانش چسبيده كه به اختيار و اندازه آن زهر را به جاى دندان فرو برده خود در بدن حيوانات ريخته ، باعث هلاك آنها گردد و چهار دندان نيش آن به اندازه ناخن باشه « 2 » يعنى قرخى بر چهار عضو به اندازه سر انگشت طفلى روئيده بود و آن اعضاء و ناخنها مانند انگشت آدمى به اختيار پس رفته ، پيش مىآيد . و جانورانى كه در همهجا و همهوقت نباشند مانند كلنگ و هوبره « 3 » و مرغ سنگخوار كه آن را به تركى ياقريقره گويند و چاخرق « 4 » و مرغابى و قاز « 5 » و سار و سبزهقبا و هدهد و قمرى ، رحلة الشتاء و الصيف كنند يعنى در تابستان به سردسيرات و زمستان به گرمسيرات آيند و لكلك
--> ( 1 ) . در حاشيه فارسنامه اين بيت مولانا آمده است : آن رخى كه تاب او بد ماهوار * شد به پيرى همچو پشت سوسمار مثنوى مولوى ، چاپ نيكلسن ، 968 / 5 . ( 2 ) . ( باشه ) معرب ( واشق ) همريشه ( باز ) كه به آن قرقى يا به اصطلاح مؤلف ( قرخى ) هم مىگويند . ( 3 ) . پرندهاى است كه آن را به عربى ( حبارى ) و به تركى ( توغدرى ) گويند . در تحفه حكيم مؤمن اين نام ( هوبر ) آمده است . ( ر ك : برهان قاطع و حاشيه مرحوم دكتر معين بر آن ) . ( 4 ) . در دهخدا : ( چاخرق ، چاخروق ) در معين : قرقره ، قطا ، اسفرود ، سنگ شكنك ، سگخواره ، سنگخور ، سنگخوار ، اسفهرود : پرندهاى از راسته ماكيان كه در لاى بوتههاى گوناگون و خارها لانه مىكند و از دانههاى بذور مختلف تغذيه مىكند . ( 5 ) . منظور ( غاز ) است .